|
رهبری و مرجعيت
بخش اول:
زعامت و رهبرى
بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، مجدّد
اسلام در جهان مادى و ظلمانى قرن بيستم، حضرت امام
خمينى «قدس سره»، در پى يک بيمارى تقريباً طولانى،
با دلى آرام و قلبى مطمئن به سوى رفيق اعلى سفر
نمودند و ملت با ناباورى، غم سنگين فراغ امام را بر
دوش خود احساس کرد. دشمن مستکبر و کينهتوز که
سالها خود را براى چنين لحظههايى آماده ساخته بود،
به گمان خام خود، به مقصود نزديک شده بود. اما
دو عامل بسيار مهم در کنار هم، اسباب شکست، خوارى و
نااميدى دشمن و اميد و شادمانى مؤمنان و مستضعفان را
فراهم کرد:
حضور ده
ميليون عزادار در بزرگترين تشييع و خداحافظى، توفانى
از اراده ميليونى مردم را در حفظ دستآوردهاى انقلاب
اسلامى و اظهار ارادت، محبت و اطاعت از رهبرى انقلاب
را به وجود آورد. توفانى که همچون توفان «طبس» که
هواپيماهاى تجاوزگر را در هم کوفت، اميدهاى دشمن را
به یأس مبدل نمود.
در کنار
حضور خيرهکننده مردمِ عزادار و ماتم زده، اجلاس فوق
العاده مجلس خبرگان رهبرى و تصميمگيرى سريع و قاطع
و انتخاب صحيح و درست آنان، انقلاب اسلامى را صاحب
سکاندارى امين، با تقوا، بادرايت، شجاع و مدير کرد.
در واقع يک روز هم، انقلاب و ملت بدون رهبر و نقطه
اميد به سر نبرد و رحمت واسعه الهى، آن حضور عجيب و
بىسابقه را به بار نشاند.
حضرت آيت
الله خامنهاى بنا بر وصيت حضرت امام «قدس سره»، که
وصيتنامه سياسى - الهى ايشان را يا فرزندشان حاج
احمد آقا قرائت نمايند يا رياست جمهورى، با استنکاف
حاج احمد آقا، در مجلس خبرگان، در برابر ديدگان
مصيبت زده و حيرت آلود ميليونها ايرانى و ميليونها
خارجى که از ماهواره برنامه را دريافت مىکردند،
وصيتنامه سياسى - الهى حضرت امام را قرائت نمودند،
که چندين بار با بغض و اشک معظم له قطع شد، اما با
تسلط بر احساسات خويش، توانمند و رسا، آخرين
توصيههاى جاودانه امام را به اطلاع همگان رساندند.
مردم وفادار، هشيار، متدين و انقلابى ايران،
برترين تشييع و بىنظيرترين تجلى وفادارى را به
نجاتدهنده خويش از ظلمات طاغوتيان، نشان دادند و در
کنار موج خروشان عزا و اين مصيبت جانکاه، روزها و
شبها، با اشک و ماتم و بر سر و سينه کوفتن در کنار
بارگاه تازه برپا شده مرشد، قائد و رهبر کبير خود،
از ابراز بيعت و وفادارى و حقشناسى نسبتبه انتخاب
شايسته مجلس خبرگان نيز غافل نبودند و با ديدار رهبر
جديد خود، هرگونه کج انديشى و فرصت توطئه را از دشمن
خارجى و ايادى داخلى او سلب کردند. حضرت آيت الله
خامنهاى، غم جانکاه اين روز و حضور زيباى مردم را
در وداع با رهبر بزرگ خود، هنرمندانه به قلم
مىکشند. حضورى که تجلى زيباترين شعورها و شعارها
بود و سپاس ملتى را از مرجع عاليقدر خود که با پاکى،
عمر خود را به سر برد و در بندگى خدا، بندهاى طواغيت
و مستکبران را از دست و پاى اين ملت و محرومان جهان
گسست، به تصاوير بىنظير دوربينها، عکسها و شعرها
نشاند:
«آن روز،
روز عزاى بزرگ عالم اسلام شد. سوزش آن غم به ملت
ايران منحصر نماند. در سراسر جهان، هرجا دل روشن و
جان بيدارى بود، مصيبت زده بود. هرجا مسلمانى آگاه
از انقلاب و مسائل آن بود، خود را صاحب عزا شمرد. پس
در روى زمين جايى نماند که در آن دلهايى از اين
حادثهى عظيم از اندوه لبريز نشود و انسانهايى از
اين فقدان بىجبران، به عزا ننشينند. و اما ايران
يکسر عزاخانهاى شد که در هر شهر و روستايش، شيون
حسرتبار از يکايک خانهها سرازير شد و کوى و ميدان
و خيابان را پر کرد. هيچ کس نتوانست اين جرعهى درد
را خاموش فروبرد. از دلاوران ميدانهاى نبرد تا
مادران و پدرانى که غم شهادت جوانانشان، نتوانسته
بود گره عجز و اندوه بر جبينشان بيفکند، تا بزرگ
مردان عرصهى علم و عرفان و سياست و تا يکايک آحاد
اين ملت عظيم القدر، همه و همه در اين مصيبت عظمى
زار زار گريستند يا صدا به فغان بلند کردند، يا
بىصبرانه بر سر و سينه زدند.
مصيبت فقدان
امام، همان به بزرگى امام بود و جز خدا و اوليائش
کيست حد و مرز اين عظمت را بشناسند؟ آنجا که دلهاى
بزرگ بىتاب مىشوند، آنجا که انسانهاى بزرگ دست و
پا گم مىکنند، آنجا که صحنه، از بيقرارى ميليونها
و ميليونها انسان پر است، کدام زبان و قلم است که
بتواند نمايشگر و صحنهپرداز گردد؟
من که خود
قطرهى بىتابى در اقيانوس متلاطم آن روز و آن روزها
بودهام، چگونه خواهم توانست آن را شرح کنم؟ زمان،
يگانهى خود را از دست داد و زمين گوهرى يکدانه را
در خود گرفت. پرچمدار بزرگ اسلام، پس از عمرى مبارک
که در راه اعتلاى اسلام سيرى شده بود، دنيا را وداع
کرد.»
مقام معظم
رهبرى، چند ماه مانده به پايان دوره دوم رياست
جمهورى، خود را آماده ترک اين مسؤوليت مىنمودند:
«قبل از
رحلت حضرت امام که دوران رياست جمهورى در حال اتمام
بود، دست و پايم را جمع مىکردم. مکرر مراجعه
مىکردند و بعضى از مشاغل را پيشنهاد مىنمودند.
آدمهاى بىمسؤوليت، اين مشاغل را پيش خودشان، به قد
و قوارهى من بريده و دوخته بودند! ولى من گفتم که
اگر يک وقت امام به من واجب کنند و بگويند شما فلان
کار را انجام دهيد، چون دستور امام تکليف است و
بروبرگرد ندارد، آن را انجام مىدهم. اما اگر تکليف
نباشد - و من از امام خواهش خواهم کرد که تکليفى به
من نکنند تا به کارهاى فرهنگى بپردازم - دنبال
کارهاى فرهنگى مىروم.»
اما، خداوند
حکيم، امر ديگرى را براى اين ملت و حضرت آيت الله
خامنهاى مقدر فرموده بود که با رحلت حضرت امام
(ره)، اين تقدير جارى شد. رهبرى، همچنان که تمامى
مسؤوليتها را به صورت تکليف پذيرفته بودند، در قبال
مسؤوليت رهبرى نيز تا آنگاه که بر عهده ايشان تکليف
نشد، قدمى براى اين مسؤوليت برنداشته و حتى فکر آن
را نيز نمىکردند.
«آنچه که در
خصوص تعيين رهبر واقع شد و بار اين مسؤوليت، بر دوش
بندهى کوچک ضعيف حقير گذاشته شد، براى خود من حتى
يک لحظه و يک آن از آنات گذشتهى زندگى، متوقع و
منتظر نبود. اگر کسى تصور کند که در طول دوران
مبارزه و بعدا در طول دوران انقلاب و مسؤوليت رياست
قوهى اجرايى، حتى يک لحظه در ذهن خودم خطور مىدادم
که اين مسؤوليت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه
کرده است. من، هميشه خودم را نه فقط از اين منصب
بسيار خطير و مهم، بلکه حتى از مناصبى که به مراتب
پايينتر از اين منصب بوده است - مثل رياست جمهورى و
ديگر مسؤوليتهايى که در طول انقلاب داشتم - کوچکتر
مىدانستم.
يک وقتى
خدمت امام قدس سره اين نکته را عرض کردم که گاهى نام
من در رديف بعضى از آقايان آورده مىشود، در حالى که
در رديف آنها نيستم و من يک آدم کوچک و بسيار معمولى
هستم. نه اين که بخواهم تعارف کنم، الان هم همان
اعتقاد را دارم. بنابراين، چنين معنايى اصلاً متصور
نبود.
البته در آن
ساعات بسيار حساسى که سختترين ساعات عمرمان را
گذرانديم و خدا مىداند که در آن شب و صبح شنبه چه
بر ما گذشت، برادرها از روى مسؤوليت و احساس وظيفه،
با فشردگى تمام، فکر و تلاش مىکردند که چگونه قضايا
را جمع و جور کنند، مکرر از من به عنوان عضو شوراى
رهبرى اسم مىآوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد
مىکردم، اگر چه به نحو يک احتمال برايم مطرح مىشد
که شايد واقعاً اين مسؤوليت را به من متوجه
کنند.
در همان
موقع، به خدا پناه بردم و روز شنبه، قبل از تشکيل
مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خداى
متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبّر و مقدّر
امور هستى، چون ممکن است به عنوان عضوى از مجموعهى
شوراى رهبرى، اين مسؤوليت متوجه من شود، خواهش
مىکنم اگر اين کار ممکن است اندکى براى دين و آخرت
من زيان داشته باشد، طورى ترتيب کار را بده که چنين
وضعيتى پيش نيايد. واقعاً از ته دل مىخواستم که اين
مسؤوليت متوجه من نشود.
بالاخره در
مجلس خبرگان، بحثهايى پيش آمد و حرفهايى زده شد که
نهايتاً به اين انتخاب منتهى شد. در همان مجلس، کوشش
و تلاش و استدلال و بحث کردم تا اين کار انجام
نگيرد، ولى انجام گرفت و اين مرحله
گذشت.
من، همين
الان خودم را يک طلبهى معمولى و بدون برجستگى و
امتيازى خاص مىدانم، نه فقط براى اين شغل با عظمت و
مسؤوليت بزرگ، بلکه - همانطور که صادقانه گفتم -
براى مسؤوليتهاى به مراتب کوچکتر از آن، مثل رياست
جمهورى و کارهاى ديگرى که در طول اين ده سال داشتم.
اما حالا که اين بار را روى دوش من گذاشتند، با قوّت
خواهم گرفت، آن چنان که خداى متعال به پيامبرانش
توصيه فرمود: «خُذها بِقوّة».
براى اين
مسؤوليت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد
مىکنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از
پروردگار هستم تا بتوانم اين مسؤوليت را در حد وسع
خودم - که تکليف هم بيش از وسع نيست - با قدرت و قوت
و حفظ شان والاى اين مقام، حفظ کنم و انجام بدهم.
اين، تکليف من است که اميدوارم ان شاء الله شمول لطف
و ترحم الهى و دعاى ولى عصر (عج) و مؤمنين صالح
باشم.
حضرت امام
خمينى «قدس سره»، با روشنبينى الهى خود، اخلاص و
توانايى حضرت آيت الله خامنهاى را در اندازههاى
رهبرى ملت مىديدند و گاه به اشاره و گاه به تصريح
اين موضوع را مطرح مىفرمودند.
حجت الاسلام
و المسلمين، مرحوم حاج سيد احمد آقا خمينى (ره) نقل
مىکنند:
«وقتى که
آيت الله خامنهاى در سفر کره (شمالى) بودند، امام
گزارشهاى آن سفر را از تلويزيون مىديدند. از آن
منظرهى ديدار از «کره» استقبال مردم و با
سخنرانيها و مذاکرات خود در آن سفر خيلى جالب بود و
امام گفته بودند، الحق ايشان شايستگى رهبرى را
دارند.»
و در پيامى
پس از انتخاب حضرت آيت الله خامنهاى به رهبرى، خطاب
به ايشان خاطرنشان کردند:
حضرت امام
بارها از جناب عالى به عنوان مجتهدى مسلم و بهترين
فرد براى رهبرى نام بردند.
حجت الاسلام
و المسلمين هاشمى رفسنجانى نيز يک نمونه ديگر از
اشارات حضرت امام را بيان مىکنند:
«در جلسهاى
با حضور سران سه قوه، آقاى نخست وزير (موسوى) و حاج
احمد آقا در محضر امام بحث شد. حرف ما با حضرت امام
اين بود که اگر اين قضيه اتفاق بيافتد، ما بعداً با
قانون اساسى مشکل داريم، زيرا ممکن است خلأ رهبرى
پيش بيايد. ايشان گفتند: «خلأ رهبرى پيش نمىآيد و
شما آدم داريد.» گفتم: «چه کسى؟» ايشان در حضور آقاى
خامنهاى گفتند: «اين آقاى خامنهاى».
خانم زهرا
مصطفوى دختر گرامى حضرت امام (ره) مىگويند:
«من مدتها
قبل از برکنارى قائم مقام رهبرى شخصاً، از محضر امام
درباره رهبرى پرسيدم و ايشان از آيت الله خامنهاى
نام بردند و پرسيدم که آيا شرط مرجعيت و اعلميت در
رهبرى لازم نيست، و ايشان نفى کردند و از مراتب علمى
ايشان پرسيدم و صريحاً فرمودند که «ايشان اجتهادى را
که براى ولى فقيه لازم است، دارد».
در جلسه فوق
العاده مجلس خبرگان که پس از رحلت حضرت امام (ره)
تشکيل شد، بحث روى شوراى رهبرى بود که هم حضرت آيت
الله خامنهاى و هم حجت الاسلام والمسلمين آقاى
هاشمى رفسنجانى با آن موافق بودند، اما قضاى الهى
چيز ديگرى بود و اصرار مقام معظم رهبرى در آن مجلس،
مبنى بر عدم پذيرش اين مسؤوليت، به رغم استدلالهايى
که مىفرمودند، مقبول نيفتاد و رداى مبارک رهبرى
امت بر دوش تواناى ايشان قرار گرفت.
«بعد از
رحلت امام (ره)، در آن روز اول که در مجلس خبرگان
شرکت کردند، بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم. و
بالآخره اسم اين بندهى حقير به ميان آمد و بحث
کردند چه کسى را انتخاب کنيم و اتفاق کردند بر اين
که اين موجود حقير ضعيف را به اين منصب خطير انتخاب
بکنند. من فعاليت کردم. مخالفت جدّى کردم، نه اين که
مىخواستم تعارف بکنم. خدا خودش مىداند که در دل
من، در آن لحظات چه مىگذشت.
رفتم آنجا
ايستادم و گفتم: «آقايان صبر کنيد، اجازه بدهيد!» -
اينها همه ضبط شده و موجود است، هم تصوير و هم صداى
آن هست - شروع کردم به استدلال کردن که من را براى
اين مقام انتخاب نکنيد. هر چه اصرار کردم قبول
نکردند. هر چه من استدلال کردم، آقايان مجتهدين و
فضلاء که در همانجا بودند، استدلالهاى ما را جواب
دادند. من قاطع بودم که قبول نکنم، ولى بعد ديدم که
چارهاى نيست. چرا چارهاى نبود؟ زيرا به گفتهى
افرادى که من به آنها اطمينان دارم، اين واجب، در من
متعیّن شده بود، يعنى اگر من اين بار را برندارم،
اين بار زمين خواهد ماند، اين بود که گفتم قبول
مىکنم. چون ديدم بار بر زمين مىماند، براى اين که
بار بر زمين نماند آن را برداشتم. اگر کس ديگرى
آنجا بود يا من مىشناختم که ممکن بود اين بار را
بردارد و ديگران هم او را قبول مىکردند، يقيناً من
قبول نمىکردم که اين بار را بردارم. بعد هم گفتم:
پروردگارا توکل بر تو، و خدا هم تا امروز کمک کرد.»
در شرايطى
خبرگان رهبرى، با سرعت و دقت، اقدام به انتخاب
شايسته حضرت آيت الله خامنهاى نمودند و معظم له نيز
با توکل به خداى متعال آن را پذيرفتند، که دشمن
نقشههاى شومى را براى پس از امام پيشبينى کرده بود
و در تبليغات مستمر راديوها و مطبوعات بيگانه در مدت
چند روزه دورانِ بيمارى حضرت امام، کاملاً اين امر
مشخص بود.
حضرت آيت
الله خامنهاى، در تشريح و توضيح توطئه دشمنان براى
پس از رحلت امام بزرگوار (ره)، به شعور و تقواى مردم
و معجزه الهى در خنثى کردن اين توطئهها اشاره
مىکنند و مىفرمايند:
«با رحلت
امام خمينى (ره) طيف وسيع دشمنان اسلام - که در صفوف
مقدم معارضه با جمهورى اسلامى بودند - اين اميد را
پنهان نکردند که جمهورى اسلامى در غياب پديد آورنده
و پرورانندهى خود، نيروى دفاع و رشد را از دست
بدهد و چون کودکى بىصاحب، احساس ضعف و درماندگى
کند، يا به کلى از پاى درآيد و يا به ناچار به دامان
اين و آن پناه برد! در محاسبات تنگ نظرانهى دشمنان
- که همه بى استثناء اسير محاسبات صددرصد مادى بوده
و از فهم روابط معنوى و برکات ايمان و تقوا
بىنصيبند - نمىگنجد که معجزهى الهى در طليعهى
قرن پانزدهم، يعنى حکومت صلاح و دين و حيات دوبارهى
ارزشهاى اسلامى، آن قلهى مرتفعى باشد که دست
آلودهى بندگان هوا و هوس به آن نرسد و ديپلماسى زر
و زور از به دام افکندن آن، عاجز بماند.»
حضور ده
ميليونى مردم در تشييع بنيانگذار جمهورى اسلامى
ايران و هادى و مرشد خود، و انتخاب بموقع و شايسته
آيت الله خامنهاى، معجزه الهى را به نمايش گذاشت و
دشمن يک بار ديگر ناکام شد. هرچند دشمنان دلخوش کرده
بودند که حضرت آيت الله خامنهاى از اداره نظام در
ميان اين همه دشواريها، توطئهها و خباثتهاى جهانى و
داخلى، ناتوان مانده و دير يا زود سکان نظام از دست
ولايت فقيه عادل، مجتهد، آگاه، مدير و مدبر خارج شده
و به آرزوى چند ساله خود خواهند رسيد! اما آينده
نشان داد که حقيقتاً خبرگان رهبرى، به هدايت خداوند
و رهنمودهاى حضرت امام «قدس سره» برترين و صالحترين
را انتخاب کرده است و راه امام در وجود رهبرى ايشان
تداوم يافت و بيمه شد. پيامها و بيانات معظم له،
نقطه اميد دشمن را کور و اميدهاى ملتبزرگ ايران را
شعلهورتر کرد. فرياد رساى ملت که خطاب به امريکاى
جنايتکار فرود مىآيد، بخوبى نشان از تداوم راه امام
دارد. بخش دوم: مرجعيت
يکى
از فرازهاى زندگى مقام معظم رهبرى، مسأله مرجعيت
ايشان است. پس از رحلت آيات عظام گلپايگانى، مرعشى
نجفى و اراکى، حوزه علميه قم از مراجع رديف اول و هم
سن و سال امام راحل و مورد شناسايى و قبول عامّه،
تقريباً خالى ماند و نسلى از مراجع جديد فرا روى ملت
مسلمان ايران قرار گرفت. دشمن يک بار ديگر دست به
کار شد تا در رحلت حضرت آيت الله العظمى اراکى، در
امور اخلال نمايد و اين طور القا کند که
حوزههاى علميه درگير يک جنگ قدرت شده و خواهند
شد آنها نه مقام مرجعيت را مىشناختند و نه
علماء و مراجع حوزه عمليه قم و نه ملت بزرگ ايران
را، و چون هميشه با تحليل غلط و نارساى خود، زمينه
يک شکست سنگين ديگر را براى سياست خود فراهم آوردند،
مقام معظم رهبرى به افشاى توظئه دشمن و آگاه کردن
ملت ايران پرداختند و نقش رهبرى خود را بخوبى ايفا
نمودند. اولين القاى دشمن اين بود که مردم ديگر را
به روحانيت، مثل گذشته علاقه ندارند و از آنها زده
شدهاند.
«وانمود
مىکردند که ملت ايران از روحانيت زده شده است؛
علاقهيى به روحانيت ندارد. بله يک روزى در گذشتهها
اوايل انقلاب، قبل از انقلاب روحانى براى مردم خيلى
عزيز بود، حالا ديگر ملت ايران نه، اعتنايى به
روحانيون ندارند؛ اين را مىخواستند جا بياندازند.
حالا اين سه مطلب. البته حرفهاى ديگرى هم مىزدند
حالا خواهم گفت بعضىهايش را. روز وفات اين بزرگوار،
تهران منقلب شد. ايران منقلب شد؛ ايران منقلب شد. هر
جايى در هر شهرى که شما مىرفتيد - ما خبرها را
داشتيم - مردم در مسجد جامع، در مراکز عمده، در بقاع
متبرکه اجتماع کردند با اينکه جنازه در تهران بود.
آن روز حقيقتا تهران يک روز استثنايى را گذراند،
تهرانىها که بودند و ديدند، ديگران هم از تلويزيون
ديدند. البته من به شما عرض کنم دوربين نمىتواند آن
واقعيت را نشان بدهد، خيلى عظيم بود. جوانها، من
ديدم جوانهايى را که يک پنجم سن اين بزرگوار سنشان
بود، يک چهارم سن اين بزرگوار متوّفى سنشان بود، مثل
ابر بهار اشک مىريختند. براى چه گريه مىکرديد آقا
جان؟ چرا؟ چه علتى داشت که اين پيرمرد 103 ساله که
يک بار هم در عمر او را شما نديده بوديد، اصلا تا
سه، چهار سال پيش که او را نمىشناختيد، علماء
مىشناختند، بزرگان مىشناختند، حوزهها مىشناختند،
شما که نمىشناختيد او را. سه، چهار سال است که اين
بزرگوار را شناختهايد. چرا اينجور گريه مىکنيد؟
چرا اينجور ايران منقلب است؟ چرا اينجور زنها به
سينه خودشان مىکوبند و گريه مىکنند و اشک
مىريزند؟ مردهاى بزرگ اشک مىريزند، در آن اجتماع
عظيم خودشان را مىخواهند برسانند به اين جنازه يک
دستى به اين جنازه برسانند، چرا؟ علت چيست؟ علت اين
چند چيزى است که عرض مىکنيم. چون مردم ايران براى
مرجعيت همچنان آن مقام والا و عظيم را معتقدند. چون
مردم ايران از ته دل روحانيت را دوست مىدارند.
البته نه هر روحانى نما را، روحانى واقعى را، عالم
دين را. نه آن روحانى نمايى که دشمن مىخواهد بجاى
روحانى در ميان مردم او را جا بزند، نه. او را مردم
متنفرند ازش. اما روحانى واقعى را مردم دوست
مىدارند. چون مردم معتقدند که با اسلام مىشود به
دنيا و آخرت آباد رسيد. از اسلام نيکى ديدهاند،
اسلام به آنها آزادى داده است، عزت داده است، اسلام
به اين ملت رهايى از دست ستمگران و دستگاههاى فاسد
داد. آقايان غير از آن 2500 سالى که مىگفتند: 2500
سال پادشاهى ايران که ما درست خبرى نداريم، خودشان
هم خبر نداشتند و همينجورى مىگفتند. همين يکى دو
قرن اخير که بر اين مملکت گذشت در زير سايهى سنگين
و شوم پادشاهان پهلوى و قاجار، پدر اين ملت در آمد.
ايران از عظمت و عزت تاريخى خودش ساقط شد. از کاروان
علم عقب افتاد، از کاروان تمدن عقب افتاد، در سياست
عقب افتاد، در اقتصاد عقب افتاد، منابع حياتىاش را
از دست داد؛ مردم اينها را از سلطنت ديدند. که آنها
را نجات داد؟ که آنها را بيدار کرد؟ آن مرد روحانى
بزرگ، پيش کسوتى روحانيون، پيشقدمى روحانيون، مردم
دوست مىدارند علماى واقعى دين را. هر وقتى در اين
مملکت يک نغمهى آزادى واقعى بوده است، رهبرش
روحانيون بودهاند. اين تاريخ است. تاريخى که
روحانيون ننوشتهاند؛ تاريخى که دشمنان روحانيون
نوشتند اما اعتراف کردند به اين حقيقت. اين را مردم
نشان دادند. اين تبليغات پس بنابراين نقش برآب
شد.»
تبليغات ديگر دشمن در چنين ايامى، اين
بود که نسل مرجعيت تمام شد و ديگر کسى شايسته و در
حدّ مرجعيت نيست!! لکن با انتشار فهرست اسامى علماى
شايسته مرجعيت از سوى جامعه مدرّسين حوزه علميه قم،
اين تبليغات نيز خنثى شد.
«تبليغ
کردند که در جامعهى ايران ديگر کسى که شايسته
مرجعيت باشد نيست. مردم ديدند در مقابل چشم خودشان
که ناگهان فهرستى از علماى شايستهى مرجعيت از طرف
خبرههاى فن منتشر شد. کسانى که مىتوانند بشناسند،
حوزهها دست آنهاست، قوام حوزهها به آنهاست، آنها
مىتوانند بگويند. البته آقايان 6 - 5 نفر را معين
کردند، معرفى کردند، خب اينجور مصلحت دانستند که 6
- 5 نفر را بگويند، ديگر صد نفر را که نمىشود گفت،
اما من به شما عرض کنم امروز در حوزهى علميهى قم
کسانى که لايق مرجعيتند اگر بخواهيم بشماريم، از صد
تا هم بيشترند. لايق مرجعيتند؛ تو همين حوزهى قم.
شش نفرشان حالا آن بزرگانى بودند که آنها اسم
آوردند؛ فقط آنها نيستند. دو نفرشان را جامعهى
روحانيت مبارز اسم آورد، فقط آنها نيستند؛ صد نفر
حداقل (هستند.) مىگويند آقا ريشههاى کهن تمام شد،
نسل علماى بزرگ. شما چه مىفهميد علماى بزرگ کىاند
حوزهها چيست؟ اين آقايان سياستمدارهاى انگليس و
امريکا و خبرگزاريهاى دنيا واضحترين مسائل ملت ما
را نمىتوانند تحليل کنند، واضحترين مسائل ملت ما
را نمىتوانند بفهمند و تحليل کنند؛ اگر مىتوانستند
بفهمند، اينقدر شکست نمىخوردند از ملت ايران؛ قادر
به تحليل نيستند. آن وقت وارد اظهار نظر در امر
حوزهها مىشوند که از پيچيدهترين مسائل است. اهل
حوزه مىدانند که لياقت دارند کى ندارد. شما چه
مىفهميد که علماى بزرگ نسلشان برافتاده است، يا
برنيافتاده است؟ بعد از رحلت امام، چهار تا مرجع
درجه ى يک از دنيا رفته اند. البته بيشتر، اما
حالا آن چهارنفرى که خيلى معروف بودند. مرحوم
آیةاللّهالعظمى اراکى، آيتاللّهالعظمى گلپايگانى،
آيتاللّهالعظمى خويى، و آيتاللّهالعظمى مرعشى
اين چهار نفر. غير از مرحوم اراکى که صد و سه سال
سنشان بود، آن بقيه حول و حوش نود سال سنشان بود.
يعنى در سال چهل که مرحوم آيتاللّهالعظمى بروجردى
از دنيا رفت، اين آقايان نود ساله چند ساله بودند؟
نزديک شصت ساله، حول و حوش 60 سالگى بودند. الان نود
سالشان بود، سى و سه سال قبل از اين، بين پنجاه و
هفت، هشت سال تا شصت و دو سه سال سنشان بود. هميشه
همينجور است. آن روزى که مرحوم آقاى خويى، مرحوم
آقاى گلپايگانى، مرحوم آقاى مرعشى براى مردم به
عنوان مرجع معرفى شدند سنشان از اين کسانى که امروز
به عنوان مرجع معرفى شدند بعضى کمتر بود، بعضى هم هم
سن اينها بودند تقريبا. چى چى شما بيخود دهن
مىجنبانيد که نسل علماى حوزه تمام شد. شما چه
مىدانيد علماى حوزه که اند، چه اند، نسلشان کدام
است، (که) بىخود اظهار نظر مىکنيد؟»
مسأله
ديگرى که استکبار روى آن سرمايه گذارى تبليغى وسيعى
انجام داد، معرفى افرادى به عنوان ذىصلاح و شايسته
به مردم ايران بود!! آنان تلاش مىکردند تا
عناصر مورد نظر را که به گونهاى در آنان سستى يا
ضعف در اعتقاد نسبت به انقلاب اسلامى و راه امام
خمينى (قدس سره) و يا علاقه و تمايلى نسبت به خود در
آنها احساس مىکردند، جا بيندازند!! درست همان کارى
که رژيم ستمکار پهلوى پس از رحلت مرحوم آيت الله
العظمى بروجردى انجام داد تا از يک طرف توجه و
مرجعيت را از حوزه علميه قم به نجف انتقال دهد و از
سويى ديگر، مرجعيت را در داخل در فرد مورد نظر که
نسبت به رژيم شاه خوشبين بود، سوق دهد!. القاى جنگ
قدرت هم به موازات مسأله فوق، از نظر بيگانگان دور
نمانده و به شدّت در اين زمينه فعاليت مىکردند.
«يک حرف
ديگر اينکه شروع کردند کسان خاصى را به اسم معرفى
کردن. فلان کس از همه بالاتر است، فلان کس از همه
بالاتر است، بنا کردند براى مردم مسلمان حکم دادن،
فتوا صادر کردن. در امر مرجعيت، مردم از همه جا
سختگيرترند، حقش هم هست. من هم به شما عرض مىکنم
عزيزان من در امر مرجعيت سختگير؛ باشيد. نبادا
احساسات شما را به يک سمتى بکشاند. سختگير همان طرق
شرعىيى که وجود دارد. شاهد عادل، آن هم نه يکى، دو
تا. آن هم نه هر دو شاهد عادلى؛ شاهد عادل خبره، اين
کاره، که بشناسند. او بايد شهادت بدهد که فلان کس
جائز التقليد است، شايسته ى تقليد است تا بشود از
او تقليد کرد.
آن وقت اين
آقايان از ملت ايران که در کار تقليد اينقدر
سختگير است توقع دارند که حرف فسّاق و فجّارى که
راديوى بىبىسى و راديوى صهيونيستى را اداره
مىکنند، گوش کنند. آنها مىگويند که فلان آقا از
همه بهتر است، مردم بروند از فلان آقا تقليد کنند.
عجب خيال باطلى! آن کسانى که آنها اسم آوردند اگر هم
شانس اندکى داشتند که عدهيى به آنها مراجعه کنند
بعد از آنى که آنها اسم آوردند، بدون ترديد اين شانس
کم شد. عدهيى از مردم اين کشور، بلکه اکثريت مردم
مؤمن کشور ما، از بس دروغ شنيدند از اين راديوهاى
بيگانه، از بس خباثت و ملعبت از اينها ديدند، هرچه
آنها بگويند به عکسش مىکنند. اگر آنها گفتند از
فلان کس تقليد کنيد، از او تقليد نمىکنند. اگر روى
کسى تکيه کردند، گفتند از او تقليد نکنيد مردم از او
تقليد مىکنند. اين عادت مردم ماست. عادت درستى هم
هست. امام (رضوان اللّه عليه) هم مىفرمود که رشد
در خلاف اين راديوهاى بيگانه و تبليغات دشمن است.
هرطرفى که آنها مىروند بدانيد که آن طرف، طرف باطل
است، طرف ضدش طرف حق است. مردم ما با اين
موضعگيريها تو دهن تبليغات خصمانهى دشمن در قضيهى
مرجعيت زدند.
بنده هم
واقعا بايد از مردم که زبان شکرگزارى ما واقعا از
شما ملت ايران نداريم، خيلى در اين قضيهى رحلت
مرحوم آیةاللّهالعظمى اراکى و موضعگيريها و حضور
در تشييع و حضور در نماز و حضور در مجالس فواتح
واقعا سنگ تمام گذاشتند ملت.از آقايان قم و تهران هم
که يک فهرستى درست کردند از کسانى که مردم مىتوانند
از آنها تقليد کنند و دادند به مردم از آنها هم
واقعا بايد تشکر کرد، به وظيفهى خودشان اينجا عمل
کردند. البته نمىشود گفت آنهايى که توى آن فهرست
نيستند از اينهايى که توى اين فهرست هستند کمترند؛
من نمىتوانم اين را عرض بکنم. عرض کردم الان اگر
شما برويد قم حداقل صدنفر را مىتوانيد پيدا کنيد که
مىشود اسمشان را فهرست کرد، گفت از اين آقا مىشود
تقليد کرد،از اين آقا مىشود تقليد کرد. عجلهيى
ندارند. بر خلاف گفتهى دشمن که اين - اين هم يک
نکته اساسى است - بر خلاف گفتهى دشمن که اينجور
وانمود کرد که يک جنگ قدرتى است در ايران بر سر
مرجعيت. گفت: «کافر همه را به کيش خود پندارد.»
اينها خودشان براى در دست گرفتن يک قدرت کوچک در اين
کشورهاى اروپايى و در امريکا و اين جاهايى که با
تمدن مادى اداره مىشود براى شهردارى شهردار شدن در
فلان ايالت يا فلان شهر، براى گرفتن فلان کرسى
نمايندگى، حاضرند همهى مقدسات را زير پا بگذارند که
به اين مقام برسند. خودشان اينجوريند ديگر.
افسوس
مىخورم من که شما مردم عزيزمان فرصت نداريد بعضى از
نوشتهها و اطلاعاتى را که ما با آنها سروکار داريم
ببينيد تا بدانيد که چهقدر دنيا در مقام پرستى و
جاهطلبى سطحش نازل است. همين شخصيتهايى که مىبينيد
در دنيا چهرههاى مرتب و منظم، اطو کشيده، کروات بسته
با لبخندهاى مصنوعى جلوى دوربينهاى تلويزيون ظاهر
مىشوند اينها براى گفتن اين مقام به همهى
جنايتهايى که ممکن بود حاضر بودند دست بزنند. اغلب
اينجورند. بنده يک کتابى خواندم دربارهى حادثهيى
در امريکا - يک کتاب کاملا مستند و صحيح - يک حقايق
عجيب و تکان دهندهيى را اصلا بيان مىکند که براى
تصدى فلان پست چه گروههايى و چگونه با هم جنگيدند.
خيال مىکنند اينجا هم اينجورى است. مرجعيت هم
اينجورى است. نه آقا، اشتباه کرديد. هيچ جنگ قدرتى
نيست، هيچ دعوايى نيست.
در باب
مرجعيت آن کسانى که با وجود شايستگى يک کلمه از
خودشان اسم نمىآورند تا سى سال مىگذرد، بعد از سى
سال، يا چهل سال به فکر آنها مىافتند، مىروند
پيششان، اصرار مىکنند، بعد از اصرار رساله مىدهند
مثل مرحوم آیةاللّهالعظمى اراکى ما زياد داريم.
همين الان در قم کسانى هستند از همين عدهيى که
شايستهى مرجعيتند، اگر هزار نفر بروند پيششان،
هزاران نفر بروند بخواهند اينها را بکشانند توى
ميدان، مىگويند ما نمىآييم آقا. هستند، الحمدللّه
هستند، همين الان هستند. کسانى هستند که بر زبان هم
جارى نمىکنند، خودشان را اعلم از همه مىدانند،
غالبا مجتهدين خودشان را اعلم از ديگران مىدانند.
اما البته همه نمىگويم غالبا اينجورند - اما با
وجود اينکه خود را اعلم از ديگران مىدانند، اين را
حتى بر زبان جارى نمىکنند. اينجوريند اينها. حاضر
نيستند خودشان را مطرح کنند، حاضر نيستند بيايند توى
ميدان. بعد از رحلت مرحوم آیةاللّهالعظمى بروجردى
همين امام بزرگوارى که شما ديديد دنيايى را متوجه به
خود کرد و مشت او آن چنان گنجايش داشت که مىتوانست
بشريت را در مشت بگيرد، همين آدم رساله نداد، رفت تو
خانه نشست. هر چه اصرار کردند، رساله نداد. بنده
خودم جزء کسانى بودم که به ايشان عرض کردم آن وقت،
جواب نمىداد ايشان. مىگفت آقا هستند آقايان. تا
اينکه بالاخره يک عدهيى رفتند، ايشان را وادار
کردند، فتاواى ايشان معلوم بود، رسالهى ايشان را
تنظيم کردند، دادند بيرون. از اين قبيل فراوان. همين
الان کسانى هستند از بزرگان در گوشه و کنار حوزهها
سى سال پيش، بيست سال پيش اينها شايسته بودند که
اسمشان آورده بشود نه خودشان اسم خودشان را آوردند،
نه به آنهايى که مىشناختند اجازهى اين کار را
دادند، ديگران هم که نمىشناختند. چه جنگ قدرتى؟!
بيشترين کارى که ممکن است در کسانى که اطراف شبههى
مرجعيتند کسى انجام بدهد، اين است که تعدادى رسالهى
خودش را چاپ کند، بگذارد آنجا توى خانهاش؛ همين.
اگر کسى آمد، بگويد آقا اين هم رسالهى ما است بگير،
برو. بيشترين کارى که مىکنند اين است، بيشتر از اين
کارى نمىکنند. راديوها را پر کردند که آقا جنگ
قدرت، جنگ قدرت. چه جنگ قدرتى؟!»
جامعه
مدرّسين حوزه علميه قم در يک فهرست، اسامى واجدين
شرايط مرجعيت را براى ملت ايران انتشار داد. اين
اسامى که در فاصله کوتاهى پس از رحلت حضرت آيت الله
العظمى اراکى «رضوان الله عليه» انتشار يافت، ملت
ايران را از لحاظ انتخاب مرجع تقليد آسوده خاطر
نمود. در اين فهرست، نام مقام معظم رهبرى نيز ديده
مىشد، که معظم له، به خاطر حضور مراجع عاليقدر در
حوزه علميه قم براى مردم ايران، به دليل آشنايى خويش
به مسائل جهان اسلام و بين المللى، افتاء و مرجعيت
مسلمانان بلاد اسلامى را پذيرفتند:
«عزيزان من.
در اين قضيهى مرجعيت، موضوع اينجورى نيست. باربر
زمين نمىماند. متوقف به فرد نيست اين قضيه. بله
آقايان، فهرست دادند اسم اين حقير را هم توى آن
فهرست آوردند، اما اگر از من سؤال مىکردند من
مىگفتم نکنيد اين کار را. بدون اطلاع من اين کار را
کردند. من بعد از آنى که اعلاميهشان صادر شده بود
خبر شدم، والّا نمىگذاشتم. حتى من به تلويزيون
اطلاع دادم، و گفتم اگر آقايان ناراضى نمىشوند،
اعلاميهى آنها را که مىخوانيد اسم مرا نخوانيد.
بعد گفتند نمىشود، تحريف اعلاميه است آقايان
نشستهاند، چند ساعت جلسه کردند نمىشود. لذا بود که
دادند.
من حالا به
شما عرض مىکنم، ملت عزيز! عزيزان من! آقايان محترم
و بزرگانى که از گوشه و کنار گاهى به بنده پيغام
مىدهند رساله يا چه، من بار فعليم خيلى سنگين است.
بار رهبرى نظام جمهورى اسلامى و مسؤوليتهاى عظيم
دنيايى، مثل بار چند تا مرجعيت است. اين را شما
بدانيد. چندتا مرجعيت را اگر روى همديگر بگذارند
بارش ممکن است به اين سنگينى بشود. ممکن است. گمان
هم نمىکنم. الان ضرورتى نيست. بله، اگر العياذ
باللّه وضع به جايى مىرسيد که من مىديدم چارهيى
نيست، مىگفتم عيبى ندارد. من شانهام با همهى ضعف
و فقرى که دارم، به فضل پروردگار آنجايى که ناچار
باشم - يعنى ضرورى باشد - ده تا بار اينجورى را هم
حرفى نداشتم که روى دوش خودم بگذارم؛ اما الان
آنجورى نيست. الان نيازى نيست. اين همه مجتهدين
هستند بحمداللّه. حالا من قم را اسم آوردم، غير قم
هم هستند، مجتهدينى هستند، افراد شايستهيى هستند.
چه لزومى دارد که حالا اين بار سنگين را که خداى
متعال گذاشته است بر دوش نحيف اين حقير ضعيف، اين
بار را هم بگذارند رويش. احتياجى به اين معنا نيست.
پس اين کسانى که اصرار مىکنند که آقا رساله بدهيد،
رساله بدهيد، توجه بکنند، من براى خاطر اين است که
استنکاف مىکنم از قبول بار مسؤوليت مرجعيت. چون
هستند آقايان بحمداللّه؛ نيازى به اين معنا نيست.
البته، خارج
از ايران حکم ديگرى دارد. بار آنها را من قبول
مىکنم. چرا؟ براى خاطر اينکه آن بار را اگر من بر
ندارم ضايع خواهد شد. آن روزى که احساس بکنم که اين
آقايانى که امروز بحمداللّه در اينجا هستند و
بعقيدهى من کافى هستند و کفايت لازم بلکه فوق
اندازهى ضرورى را هم امروز در قم مىبينيم وجود
دارد براى تحمل بار مسؤوليت، آن روزى که اين آقايان
بتوانند بار خارج را هم تحمل کنند، آنجا باز من
مىکشم کنار. امروز من درخواست شيعيان خارج از ايران
را قبول مىکنم براى خاطر اينکه چارهاى نيست. مثل
همان جاهاى ديگر است که ناگزير هستيم. اما در داخل
ايران هيچ احتياجى نيست، وجود مقدس ولىعصر (ارواحنا
فداه و عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) خود ناظر و
حافظ و نگهبان حوزههاى علميه است؛ حافظ و پشتيبان
علماى بزرگ است؛ هدايت کنندهى دلهاى مراجع و دلهاى
مردم است. اميدواريم خداى متعال اين مرحله را هم
براى ملت ايران مرحلهى مبارکى قرار
بدهد.»
مجموعه استفتاءات معظم له (در دو بخش
عبادات و معاملات) به زبانهاى عربى و برخى زبانهاى
ديگر، براى خارج از کشور، چاپ و منتشر شد و مورد
استقبال فراوان مؤمنين از اقصى نقاط جهان قرار گرفت.
البته عدم
قبول مسؤوليت مرجعيت براى داخل کشور از طرف معظم له،
به معناى عدم جواز تقليد از ايشان نبود و لذا سيل
استفتاءات (همچون قبل از آن) از داخل و خارج به دفتر
سرازير بود و جمع کثيرى از ملت شريف ايران هم معظم
له را به عنوان مرجع تقليدشان انتخاب کرده بودند.
بنابراين، پس از مدتى، با احساس نياز فراوانى که بود
و اصرار بسيار زياد برخى از بزرگان، معظم له اجازه
انتشار مجموعه استفتاءات فوق را به فارسى هم دادند.
اميد است با
تکميل رساله عمليه ـ که توسط معظم له در دست تدوين
است ـ مؤمنين مشتاق داخل و خارج کشور از آن بهره مند
شوند.
|